تبلیغات
شهر خرم آباد - واگویه های تنهایی خیبر خرم آباد

واگویه های تنهایی خیبر خرم آباد

نویسنده :ساسان عسکری
تاریخ:شنبه 1394/03/16-02:43 ب.ظ

مقدمه

از روزهایی که با دوستان مهربانم محمد سلاحورزی و یا امین مردانی عزیزم در گوشه ای از ورزشگاه خالی تختی بازی‌های دسته دوم و دسته سوم تیم‌های دارتاک، داتیس و پرسپولیس خرم‌آباد را نگاه می‌کردیم فاصله‌ای نگرفته‌ایم. ما بودیم و ده-بیست نفر دیگر که هریک به کنجی خلوت از ورزشگاه خالی تختی خرم‌آباد خزیده بودیم. بی‌پولی امان بچه‌های فوتبالیست شهرم را بریده بود. هر بار که گلایه‌شان را می‌شنیدیم پایه ثابت گلایه‌هایشان نبودن پول بود، چیزی که می‌توانست آن‌ها را هم بالا بکشد. در این میان شهرداری هم که می‌توانست مانند دیگر شهرداری‌های کشور کاری کند دست روی دست گذاشته بود. مهم نبود! با همدیگر روزهای خوبمان را مرور می‌کردیم، آن‌هایی که بزرگ‌تر بودند از خیبر دهه شصت می‌گفتند، ما از خیبر دهه هفتاد و کوچک‌ترها از آخرین خیبر! آن خیبر سال آخر که نیم‌فصل دوم را با مربی دوست‌داشتنی‌اش ناصر میرزایی به سرانجام رسانده بود، تراکتورسازی تبریز را شکست داده بود و با راه‌آهن و شهید قندی یزد دو تیم صعود کرده آن سال به لیگ برتر به تساوی رسیده بود. ناصر میرزایی در میانه راه آمد و به خیبر سر و شکل داد. ما در لیگ یک ماندگار شده بودیم که یک‌باره خبر آمد برای ماندن باید با اکباتان، تیمی که سقوط کرده بود در مشهد بازی کنید! دور از شهر و دیار روز مسابقه خیبر با مینی‌بوس به مشهد می‌رسد و بازی را می‌بازد و سقوط می‌کند!

واگویه ی اول

لحظات برایش به کندی می‌گذرند. خبر گل خوردنم در دقایق ابتدایی با پیامکی برایش ارسال می‌شود. بر هراسش از باختنم افزوده می‌شود. با خودش می‌گوید نکند عاقبت کار باب دل نباشد. ریزگردها فضای شهرم را دلگیر کرده‌اند و اندکی که بر خرافات می‌افزایم خیال اینکه ممکن است خبر از شومی کاری باشد دل خود و هوادارم را آزرده‌تر می‌کند. بر خودم مسلط می‌شوم، بازی را کنترل می‌کنم، اما خبری خوش فعلاً در کار نیست. نیمه به پایان می‌رسد، به رختکن می‌روم و نیکبخت به بچه‌هایم می‌گوید چه کنم! زمان تند می‌گذرد، کارهایی که نیکبخت می‌گوید را انجام می‌دهم، موبه‌مو، با دقت تمام، روی کار هوشمندانه بچه‌هایم یاسر گل را میزند. بازی یک-یک می‌شود، دو-یک در مجموع، پیامک دوباره ارسال می‌شود «گل زدیم، بازی مساویه!». نفسی به راحتی می‌کشم، حالا صعود کرده‌ام، برگشته‌ام به نزدیکی‌های جایی که باید باشم. از اول هم می‌دانستم کار خودم است. حالا زمان برعکس قبل، کندتر می‌گذرد، می‌توانم باز هم گل بزنم، اما همین کافی است، همین هم خیالم را راحت کرده است. «بازی تموم شد، صعود کردیم، مبارکه!».

داستان: واگویه دوم

سوت پایان مسابقه زده می‌شود. ناصر ناراحت است، ناصر من را در لیگ یک نگه داشته بود، کارش را مثل همیشه با من درست انجام داد. ناصر کسی نبود که بگذارد من سقوط کنم. نگذاشته بود، واقعاً نگذاشته بود، اما بنا به دلایلی سقوطم دادند و اکباتان ماند، شاید باید او می‌ماند و من نه! سقوط کردم. می‌دانستم که باز می‌گردم، می‌دانستم که هویت از بین نمی‌رود، می‌دانستم بازی برابر اکباتان آخرین بازی من نیست. من برمی‌گردم. می‌دانستم زمان باید بگذرد. دیر یا زود! می‌دانستم که سیاست انتقال تیم‌ها از تهران به شهرستان‌ها به نتیجه نمی‌رسد و شکست می‌خورد.

این من تنها فراموش می‌شوم؟ آن روز در ورزشگاه تختی خرم‌آباد استقبال‌کنندگان از رییس دولت نهم خبری را با آن لحن پوپولیستی همیشگی‌اش می‌شنوند، همان‌جایی که بازی‌هایم برگزار می‌شد. همان‌جایی که یقه پرسپولیس را گرفتم و از گردونه مسابقات جام حذفی کنار زدم. همان‌جایی که بهمن کرج را با آن همه ستاره ملی‌پوش متوقف کرده بودم، همان‌جایی که تراکتورسازی را شکست می‌دادم، استقلال اهواز و صنعت نفت را شکست می‌دادم، به مصاف نساجی و ماشین‌سازی و ابومسلم می‌رفتم، همان‌جایی که بچه‌هایم به تیم ملی می‌رسیدند، رییس آن دولت مثل بیشتر کارهای یکهویی‌اش به یک‌باره پشت تریبون خطاب به جمعیت می‌گوید: «تیم میخــــــــواین؟ کجــــــــــا؟ لیگ برتــــــر خــــــــووووبــــه؟» باورم نمی‌شود حاضرین کف می‌زنند و سوت می‌کشند! کوثر از تهران به خرم‌آباد آمد! یکی از چند تیم داماش هم به دورود می‌رود و بعدها گهر می‌شود. دلم می‌خواست رو در روی آن رییس دولت بایستم و بگویم نقاب از چهره‌ات بردار، اینجا کسی تیم عاریتی را دوست نخواهد داشت، این کف و سوت‌ها فقط الان هست و بس، نتیجه کارت که روشن شود دیگر پشت نقابت نمی‌توانی پنهان شوی! اینجا من را دوست دارند، من را می‌خواهند! سیاستت محکوم به شکست است، تو خواهی دید، حاصل کارت به شکست می‌انجامد. خواهی دید که اشتیاق حمایت از این تیم عاریتی با اولین شکست از میان خواهد رفت، سکوها خالی می‌شوند. تیم‌های عاریتی سقوط می‌کنند و فراموش می‌شوند. امروز معلوم است، با پاس چه کردی؟ با هما چه کردی؟ با اتکا چه کردی؟ آن‌ها کجا هستند؟ برای چه؟ اگر دیر جنبیده بودند همین بلا را هم سر نفت تهران می‌آوردی! کارهای لحظه‌ای‌ات برای اندک تشویقی پایداری ندارند، یکی پس از دیگری شکست و شکست و شکست.

کوثر آمد من فراموش می‌شوم؟ کسی دیگر مرا یاد نخواهد کرد؟ با تمام خشمم به تماشای ورزشگاه پر نشسته‌ام.رو در روی تک‌تک پانزده‌هزارنفری که برای تماشای بازی‌های این مهمان ناخوانده آمده‌اند. از یک‌یکشان می‌پرسم واقعاً برای تشویق این تیم عاریتی آمده‌اید؟ پس من چه می‌شوم؟ به این زودی مرا فراموش کرده‌اید؟ کوثر گل میزند، ورزشگاه غرق شادی می‌شود. به شمال شرقی ورزشگاه نگاهی می‌اندازم، جایی که بچه‌های پیرم همیشه می‌نشینند، پیشکسوتان هم خوشحال هستند، شما دیگر چرا؟ به گوشه‌ای می‌خزم، پس من چه می‌شوم؟

اولین شکست، هفت-هیچ. کوثر هفت گل از آلومینیوم اراک می‌خورد، با تیم ذخیره‌ام هم از آلومینیوم هفت گل نمی‌خورم! خوشحال می‌شوم، خبری بهتر از این برایم نیست! من در بدترین روزهای زندگی‌ام هم هفت گل نخورده‌ام.بازی بعدی با پوزخندی تمام و قیافه‌ای حق‌به‌جانب به ورزشگاه می‌روم، خیره به اندک هواداران حاضر در ورزشگاه می‌شوم. کم‌کم حساب کار دست شما هم آمده، صداهای اعتراض بلند و بلندتر می‌شود!«سی چهِ باید ئی تیمهِ تشویق بَکِم؟ ههِ کهِ هیچِش هینهِ مهِ نهِ!». این را که می‌شنوم خوشحال‌تر می‌شوم. روزهای بد کوثر فرا می‌رسند، سقوط می‌کند به لیگ دو می‌رود و اندکی بعد هم نیست و نابود می‌شود! به اطرافم نگاه می‌کنم از بازی‌های پراکنده در لیگ‌های استان خسته شده‌ام.این‌سو و آن‌سو هرکس مرا دوست دارد تیمی با نام من تشکیل می‌دهد. نه من نمی‌خواهم این باشم، من فقط یکی هستم. نمی‌خواهم این پایین‌ها دست‌وپا بزنم. باید برگردم، الان زمان برگشتن است. کسانی تیم‌های دیگر تأسیس می‌کنند، داتیس! دارتاک! این‌ها که هستند؟ خوب نگاهشان می‌کنم! بچه‌های شهرم هستند! ولی نه! شما نباید برای هیچ تیمی در این شهر جز من بازی کنید! شما حق ندارید از گل زدن برای تیم دیگر خوشحال شوید! حق ندارید! ورزشگاه را نگاه کنید! خالی! هیچ‌کس نیست! فقط من می‌توانم ورزشگاه را پر کنم! فقط من! شما حق ندارید برای تیمی دیگری اینجا بازی کنید!

خبر صعود گهر به لیگ برتر می‌رسد! لحظه‌ای افسوس می‌خورم! چرا من جای گهر نیستم! دارم فراموش می‌شوم؟ تیم مسافر است، این شهر و آن شهر می‌رود، کرج، تهران! هرکجا بشود بازی می‌کند، اصلاً برایش مهم نیست لُر است، پس شهر خودش چه؟ لج و لج بازی می‌شود، گهر تا نیم‌فصل به شهرش نمی‌آید، تیم نابود می‌شود! غبطه می‌خورم، سخت آزرده‌ام و دندان‌هایم را بر هم می‌فشارم! نه گهر! تو نمی‌توانی، کار تو نیست! میزبان پرسپولیسی در تهران؟ داوری هم علیه من باشد، بباز نیستم! تهران چه می‌کنی؟ بازیکن‌های لراَت کجا هستند؟ گهری و سهم لرها از تو چند نفر است؟ نه کار تو نیست! جای تو آنجا نیست، تازه متولد شده بودی که به آن بالاها رسیدی، تاریخ را نمی‌توانی عوض کنی، زود به جایت برمی‌گردی و از میان می‌روی! لج کردی!

فرصت دوباره به من رسید، سال اول لیگ دسته سوم، برای بازی‌هایم در لیگ سه، هزار نفر به زمین شماره دو تختی می‌آیند. اندک‌اندک جمعشان زیادتر می‌شود، خواهید دید. نگاهشان می‌کنم، به یک‌یکشان میگویم دارم برمی‌گردم آماده باشید! می‌دانستم مرا فراموش نمی‌کنید! می‌دانستم از من دور نمی‌شوید! می‌دانستم به محض شنیدن اسمم، فقط و تنها شنیدن اسمم، خواهید آمد. می‌دانستم پشیمان می‌شوید و کوثر و دارتاک و داتیس و پرسپولیس و گهر برایتان نان شب نمی‌شود. یاس‌هایتان را روی سکوها می‌دیدم. چشمانتان را باز کنید، نگاه کنید، بچه‌های شهر هستند که گرد یکدیگر جمعشان کرده‌ام.پیرهن سبزم را ببینید! شعارهایتان به گوشم می‌رسد، بلندتر، بلندتر، بلندتر!

چهل تیم در لیگ دو! من بی‌پولی هستم میان متمولان، من فقط تعصب می‌فهمم! روی سکوها را می‌بینم! لیگ دسته دوم چهار هزار نفر، پنج هزار نفر، شش هزار نفر تماشاگر دارم، در لیگ دسته دوم! پوزخندی به صدرنشینان لیگ برتری می‌زنم، حتی به پرسپولیس و استقلال! بی تماشاگرهای لیگ برتری! سکوهای خالی‌تان بدطور به چشم میزند!

چهل تیم! من صعود می‌کنم؟ من صعود می‌کنم! من باید نشان دهم که می‌توانم، من باید برگردم، من باید نزدیک آن بالاها باشم! باید با رفیق‌های دیرینم دوباره بازی کنم. باید به مصاف نساجی مازندران بروم، باید با صنعت نفت بازی کنم، باید با ایرانجوان بوشهر رودر رو شوم. جمع قدیمی‌مان دوباره باید جمع شود. باقی کجا هستند؟ ابومسلم نیست، ماشین‌سازی نیست، سپیدرود نیست، استقلال اهواز نیست، برق شیراز نیست، شاهین بوشهر نیست. بیشتر دوستانم دیگر نیستند. من برگشتم، آن‌ها هم باید برگردند، بازی بی آن‌ها هیچ لطفی ندارد. باید چشم به راه رفقایم باشم.

من از میان چهل تیم آمده‌ام.با یک امتیاز اختلاف مستقیم صعود نکرده‌ام، تنها یک امتیاز لعنتی مرا دومین تیم پر امتیاز لیگ دو کرده است. از میان پولدارها، میلیاردرها آمده‌ام، بی‌هیچ بازیکن غیربومی! ورزشگاه پر بود، پرتر هم می‌شود. برای دیدنم دوباره صف می‌کشند، دوباره نام مرا فریاد خواهند زد! به تک‌تک تماشاگران خیره می‌شوم و میگویم بلندتر، بلندتر، بلندتر نامم را فریاد بکشید، من! خیبر! دوباره بازگشتم.


منتشر شده در شماره 321 هفته نامه سیمره 16 خرداد 1394



نوع مطلب : ورزشی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر