تبلیغات
شهر خرم آباد - یادی از مرحوم محسن خشخاشی

یادی از مرحوم محسن خشخاشی

نویسنده :ساسان عسکری
تاریخ:چهارشنبه 1393/09/5-02:15 ب.ظ

گاهی کسی و یا کسانی را می‌بینی و با خود می‌گویی این یکبار یا این چند بار آخرین باری بود که از حال و روز آن کس و کسان آگاهی خواهی یافت و بعد از این دیگر کی و کجا ما به هم برسیم؟ و یا به چه حال از یکدیگر خبر بگیریم؟ ایام که می‌گذرند خطای فکر پیشین خود را چنان نمایان می‌کند که باورش آدمی را متحیر خواهد کرد.
از جملهٔ این کس و کسان می‌شود معلمان و اساتید دوران تحصیل را به مثل آورد که اگر از آخرین روزی که از کلاس خارج می‌شوی احتمال دیدن او را و خبر گرفتن از حال و احوال یکدیگر را، آن هم وقتی در دو شهر متفاوت زندگی می‌کنید سخت می‌کند. حال بماند که روزگاری است که از حال همسایه خود سخت آگاه می‌شویم چه رسد به آنکه استادی که ۱۲-۱۳ جلسه با او روزگار را گذرانده‌ای.
ترم اول کاردانی کامپیو‌تر خود را در دانشگاه آزاد واحد بروجرد می‌گذراندم و درسی به نام «فیزیک پیش دانشگاهی» را به عنوان یکی از چند واحد دروس جبرانی در برگه انتخاب واحد خود می‌دیدم. بهمن ۱۳۸۵ بود. وقتی نام استاد فیزیک پیش دانشگاهی را به دیگران می‌گفتم تا از وضعیت سخت گیری و آسان گیری او، چنان که هر دانشجویی دیگر در این روز‌ها به دنبال اساتید سهل گیر می‌گیردد (متاسفانه!)، اطلاعی بیابم همگی بر سخت گیری او صحه می‌گذاشتند و چه افسانه‌ها که از امتحان میان ترم و پایان ترم «محسن خشخاشی» نمی‌ساختند!
با این ترس که حاصل شنیدن این افسانه‌ها بود پای در کلاس گذاشتم و مثل همیشه جایی در میانه‌های کلاس برای خود یافتم، استاد وارد شد، انسان متینی بود، در‌‌ همان کلام اول می‌شد این را فهمید، به دقت کلام می‌گفت و همه چیزش مرتب و منظم بود و طبق برنامه، به طور اخص استفاده از رنگهای متفاوت و خط کش و پرگار و... برای حل مسائل فیزیک تا قضایا و مسائل بیشتر و بهتر فهم شوند و نیز صورتی خوش داشته باشند که همهٔ این‌ها نشان از صبر و حوصله «محسن خشخاشی» داشت. درس را شروع که کرد خوش خطی او هم جلوه خاصی بر تخته کلاس داشت، تلاش برای فهم مسائل نسبتا ساده و سخت در کلاس به دانشجویانی که فقط کافی بود به آن‌ها بگویی «ف» تا از خوف «فیزیک» روز‌ها و شب‌ها را بر خود حرام کنند.
هرچه به پیش رفتیم، در متانت و مهربانی‌اش بیشتر جلوه می‌کرد و خلاف آن افسانه بافی‌ها بر من صادق شد و امتحان پایان ترم هم که گرفته شد، این بنده کمترین با خُرده تلاشی ۱۸.۵ گرفتم که بسیار از نمره و آن امتحان سخت (!) رضایت خاطر داشتم و دارم. راستش را بخواهید گاهی که فکر می‌کنم تا ببینم از کدام امتحان خود رضایت خاطر دارم و از کدام حضور خود در کلاس درس استاد راضی هستم، آن سه ماه حضور در کلاس «مرحوم محسن خشخاشی» یکی از‌‌ همان هاست. (شاید بگوید حالا که او دیگر در بین ما نیست چرا این‌ها را می‌گویی؟ اما خود متاسفانه آدم باید دنبال بهانه‌ای برای خاطره‌ای باشد، حال افسوس که بهانه از مرگ استادی عزیز است.)
شاید سر و کله زدن با چند جوان ۱۷-۱۸ ساله بسیار سخت باشد و حفظ آرامش آن هم برای درسی که پر واضح است که دانشجویان علاقه‌ای به مباحثش ندارند، اما آن استاد عزیز چنان مسائل را توضیح می‌داد که با خُرده دل دادنی به درس می‌شد همه چیز را خوب فهمید. او تلاش می‌کرد و کوشش نافرجام نبود، حداقل این را می‌توانم در مورد شخص خودم بگویم که صدق دارد.
حال روزگار می‌گذرد و یکباره سایت‌ها را زیر و رو می‌کنی و از میان اخبار مذاکرات وین و دربی تهران و و و یک خبر در همین حوالی ما چشمت را می‌گیرد، دانش آموزی در بروجرد معلم خود را در کلاس درس کشت! تی‌تر خبر آنقدر شوک آور است که در حین معطل ماندن برای بارگذاری صفحه خبر (آن هم با این سرعت لاکپشتی-حلزونی اینترنت کشور عزیزمان) فکر و خیالات از هر سو هجوم می‌آورند که آخر چگونه می‌شود در کلاس درس این اتفاق ناگوار افتاده باشد، خطوط خبر را یکی پس از دیگری می‌خوانم و به نام معلم می‌رسم «محسن خشخاشی»! چند لحظه مکث که شاید اشتباه خوانده باشم، شاید او نباشد، بهتر است منتظر بمانم تا تصویری از او منتشر شود که بر اشتباه خود پی ببرم (پنهان نمی‌کنم که اگر حتی معلمی دیگر بود همینقدر افسوس و تاثر در وجود من مستولی می‌شد ولیکن حتما این حق را به بنده و شاید دیگر شاگردان او می‌دهید که عاطفه آدمی در مورد کسانی که می‌شناسی کمی بر میزان تاثر و بهت و حیرت بیافزاید). با همین خوش خیالی‌ها که او نیست زمان می‌گذرد و اندک زمانی بعد‌تر تصویر منتشر می‌شود و در کمال حیرت می‌بینم که نه! خودِ خودِ خودش است.
این سخت است که از معلم و استادی عزیز چنان بی‌خبر بمانی ولی باور این مطلب سخت‌تر است که چنین از مرگ او آگاهی بیابی. روحش شاد.


نوع مطلب : فرهنگی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حسنون
جمعه 1393/11/3 12:21 ب.ظ
نه کردم نه هم لر نژادم لک است
به جمع زبانها زبانم تک است
بنام نژادم صدایم کنید
ازاین خویش خوانی ها جدایم کنید
عبدالرضا قاسمی
چهارشنبه 1393/09/5 03:16 ب.ظ
سلام و درود
درود بر قلم شما

کاش جامعه شناسان قلم بردارند و چرایی این اتفاق را نقد کنند.

متاسفانه اکثر دوستان رسانه ای به چشم یک خبر به این اتفاق نگاه کردند...

و متاسف تر وقتی که روز بعدش پیرزنی به دست نوه اش به قتل رسید... وامصیبتا
پاسخ ساسان عسکری : پاینده باشید
امیدوارم شرایط جامعه در هر سو چنان بهبود یابد که شاید باید بگوییم در کمترین حد ممکن اینگونه اتفاقات بروز یابد!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر